عکس زیبا از زنان پرتلاش روستاهای چهاردانگه

یا مقلب القلوب و الا بصار یا مدبر الیل و النهار یا محول الحول والاحوال حول حالنا الی احسن الحال
به نام آفریننده زیباییها
بار دیگر نوروز با تمام زیبائیهایش فرا می رسد ،بار دیگر ایام سرخوشی و سرسبزی می آید وبار دیگر طبیعت رخ می نمایاند و جلوه ای از آفرینش وجلال الهی آشکار می شود.
اینجانب برخود وظیفه میدانم حلول سال نو و بهار پرطراوت را که نشانه قدرت لایزال الهی و تجدید حیات طبیعت می°باشدرابه تمامی هموطنان علی الخصوص اهالی بخش چهاردانگه و شهر کیاسر بویژه خانواده معظم شهدا ، جانبازان ، ایثارگران و پرسنل زحمت کش اداره برق چهاردانگه تبریک وتهنیت عرض نموده و سالی سرشار از برکت و معنویت را از درگاه خداوند متعال برای شما وخانواده محترمتان مسئلت می نمایم.
سالی که گذشت باخوبی ها و بدی ها،هر آنچه که بود، برگی دیگر از دفتر روزگار ورق خورد ،برگ دیگری از درخت زمان بر زمین افتاد لذا بدینوسیله ضمن تبریک مجددفرارسیدن سال نو امید است در سال جدید نیز راه پر افتخار خدمتگزاری به مردم شریف و قدرشناس بخش چهاردانگه و شهر کیاسر را با اتکال به الطاف بیکران الهی تحت توجهات حضرت ولی عصر (عج) و رهبری حکیمانه مقام معظم رهبری وبا معاضدت و همکاری همه پرسنل و اهالی بخش چهاردانگه و شهر کیاسر سپری نمائیم.
مهندس بهمن عالیشاه
رئیس اداره برق چهاردانگه













*از حال عزیزان تان، از حال مادرتان بگویید در لحظه بازگشت.
ـ مادرم می گفت زمان اسارتم با اینکه خبر شهادتم را داده بودند هر روز صبح قبل از سپیده صادق روی پله ها می نشست وصدای کلاغ ها را که می شنید به آنها می گفت : کلاغا، یه خبر از اسماعیلم بیارید، حتی شده یک تکه استخوانش را برایم بیاورید ... برایم دیگر همین کافیست...
در بازگشتم وقتی مرا دید محو من شد و بر زمین نشست و پاچه آویزان پایی که قطع شده بود را در آغوش گرفت و گریه می کرد و می گفت، پسرم تو آمدی..به همین هم راضی هستم.
بارها و بارها دلم تنگ می شد برای حرف ها و نگاه ها و غذاهای مادرم.
ما شمالی ها حتی گاهی صبحانه هم برنج می خوریم، دلم برای عطر برنج لک زده بود، این چهار سال من هرگز شبی سیر نخوابیدم.دلتنگ همه چیز بودم ،حتی دلتنگ تشر های پدرم بودم...وقتی من بازگشتم موهای پدرم کامل سفید شده بود ، به او گفتم: آقاجان ما رفتیم جنگ روی مین ، اسارت کشیدیم ، شکنجه شدیم ، چرا موهای شما سفید شده...او گفت تو هنوز پدر نشده ای...
نمی دانی...! پدرم چند سال بعد از بازگشتم فوت کرد و خانم زمانی حالا که خودم بچه دارم می فهمم او چه کشیده، اینکه بچه آدم حتی کمی تب می کند چقدر سخت است...
ما هم پدر و مادرمان را دوست داشتیم و آنها هم ما را دوست داشتند، اما رفتیم که سرنوشت کشورمان مثل عراق و شوروی و غیره نشود.